کد خبر: 1754 | زمان مخابره: ۸:۵۸:۵۵ - شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۵ | 1 نظر | خبرنگار: نویسنده |

ویترین

محمد جواد درولی

پاییز۹۴

۱
تازه ترین عضو محله شده بود و اهالی کوچه مثل یک رفیق قدیمی که خاطرات زیادی با او داشته باشند به دیدنش میرفتند و ساعتها جلویش می ایستادند و براندازش میکردند.
مرد قصاب مغازه اش کمی پایین تر از ویترین بود و دل خوشی از این شلوغ بازی ها نداشت و هر باری که جلوی ویترین شلوغ میشد سری تکان می داد و غرولند میکردو خیلی دوست داشت اوضاع مثل سابق شود ولی باور این فکرها برای خودش هم سخت می آمد.

پسرکی که با هزار دوز و کلک مادرش را خام کرده بود لی لی کنان از جلوی مغازه مرد قصاب رد شد. تا به ویترین برسد برایش هزار سال گذشته بود.دستش را توی جیبش کرد پولش فقط به آبنبات چوبی میرسید.آب دهنش را قورت داد و انگاری که چیزی ندیده راهش را گرفت و رفت .
ناگهان غوغایی بر پا شد . دختر جوان برای جلب توجه سینه های شهوت انگیزش را بالاتر داد و سعی کرد باسن بزرگش را عقب تر بدهد و از سر کوچه با ناز و ادا به سمت ویترین می آمد.
کفشش چرم بود با یک پاشنه ی ۲۰ سانت. پسرهای کوچه تعقیبش میکردند درست مثل فیلمهای جنایی.
مرد های کوچه سینه های کوچک زنانشان را با او مقایسه می کردند و حرصی همراه با ترس و شهوت در چشمانشان موج میزد.دختر جوان گویی که کسی را نمی بیند.
جلوی ویترین که رسید سیگاری از توی کیف عجیب و غریبش در آورد وبه آتش کشید و دودش را از توی دماغ بیرون داد.
نگاهی به ویترین انداخت . چند لحظه مکث کرد و گویا چیزی ندید و دوباره ولوله بر پا شد. تا ته کوچه صدای تق تق کفشهایش مرد قصاب را یاد جوانیش
می انداخت. یاد آن روزهایی که شکمش هنوز آنقدر بی ریخت و گنده نشده بود که نتواند جلوی پایش را ببیند و سر گرد کوچکش هنوز پر از مو بود و دستهای فربه اش هنوز میتوانست انگشتان دلبرکی را نوازش کند ولی خودش هم نفهمید که از کی؟ از همه چیز بدش می آید. شاید تقصیر آن زنیکه ی عفریته اش بود که مادرش برایش پیدا کرده بود تا حسرت دیدن عروسی پسرش را به گور نبرد و فرزند پسرش را خودش بزرگ کند ولی از وقتی که آن زنیکه ی لکاته بچه اش نمی شد همه چیز خراب شد و مادرش خیلی زود تن سرد خاک را لمس کرد و مردقصاب چیزی توی دلش فرو ریخت.بعد هم هر چه که داشت خرج مداوای زنش کرد و آخر سرهم او مانده بود ویک عالمه بدهی و دیگر شوقی برایش نمانده بود و هر وقت که یاد بدبختیهایش می افتاد زنش را به باد کتک میگرفت و کنج اتاق میخزید و تا جا داشت عرق میخورد و بعد همانجا مست خوابش میبرد.وحالا سر همه اینها این ویترین لعنتی اینجا را هم شلوغ تر کرده بود. از در مغازه سر کوچکش را بیرون آورد و ویترین را دید زد.
مرد ی جوان که موهای قهوه ای و چشمانی روشن داشت جلوی ویترین ایستاده بود .
لباسهای مرتبی به تن داشت . بوی عرقش از چند متری هم مشام آدم را می آزرد هراز گاهی با موهایش ور میرفت.کسی را نگاه نمی کرد و گویا عجله داشت.
وقتی رسید خیره به ویترین ماند ، خلسه ایی عجیب او را قورت می داد حتی عذر خواهی عابری که به او تنه زد را نفهمید و چند لحظه بعد با همان قدمهای بلند ولی اینبار خسته تر از ته کوچه نا پدید شد.
پیرمرد لحاف دوز که مغازه اش چسبیده به مغازه مرد قصاب بود اعتراضی از شلوغیهای اخیر کوچه نداشت و به نظر میرسید ویترین و مهمانهای گاه و بی گاهش چندان اهمیتی برایش ندارند.
پیر مرد لحاف دوز چشمانی ریز داشت که انگاری میخواستند از توی صورتش بیرون بیفتند چانه اش گود افتاده بود و تمام عضلات صورتش وا رفته بود. زودتر از بقیه کاسب ها آنجا بساط پنبه زنی داشت و کم کم توانست همانجا مغازه ایی بخرد و کارش را رونقی بدهد.
مرد قصاب به او پیر خرفت میگفت و از او اصلا خوشش نمی آمد ولی اگر یک روز پیدایش نبود مدام سراغش را از اهالی میگرفت.
جوانک عکاس که مغازه اش درست رو به روی مغازه پیر مرد لحاف دوز بود همیشه مراقب کوچه بود و ویترین رو خیلی دقیق زیر نظر داشت. چهره اش جذاب بود و موهای روشنی داشت و همیشه ته ریش میگذاشت و خیلی خوب لباسهایش را باهم ست میکرد .
مرد قصاب به او بدبین بو و همیشه میگفت این یارو با اداره اطلاعات کار میکنه و برای اینکه دیگران را هم مجاب کند قسم هم میخورد : حضرت عباسی چند بار خودم دیدمش که از اطلاعات بیرون می آومد تازه همیشه وقتی مغازه اش رو میبنده سری به کلانتری هم میزنه .ولی خودش هم میدانست دروغ میگوید و شاید بیشتر به او حسودی میکرد.
جوانک عکاس پشت در سکوریت مغازه اش ایستاده بود و زن و شوهری که داشتند از سر کوچه می آمدند را دید می زد.
زن به شوهرش غر می زد و اگر نزدیکشا ن بودی وگوشهایت را تیز میکردی میفهمیدی چه میگوید.
اما مرد با نگاه مغرور جلو را نگاه میکرد زن جوری دست شوهرش را چسبیده بود گویی اگر رهایش کند سیلی به پا میشود.
مرد اسیری آزاد بود.
انگار در ته ذهنش چیزی را کند و کاو میکند.
زن هنوز غر میزد و اگر توی کوچه کسی نگاهشان میکرد لبخندی روی لبش نقاشی میکرد و دوباره شروع به غر زدن میکرد.
جلوی ویترین که رسیدند خیره به آن گویا کسی را جا گذاشته اند و مرد آه سرد کشید و عرق سردی روی پیشانیش نشست .
زن اینها را ندید ولی ترس عجیبی روحش را ریش ریش میکرد .
کوچه انگار خوابیده بود.
۲
مرد قصاب گوشتهایش را روی میز گذاشته بود و داشت آنها را تکه تکه میکرد جوانک عکاس دم در مغازه مرد قصاب ایستاده بود و او را می پایید .مرد قصاب حواسش به جوانک عکاس نبود، جوانک عکاس با صدایی پر از شیطنت گفت : امروز جون میده یه صفایی بکنیم و لبخند موذیانه ای روی لبش نشست مرد قصاب توجه ایی به او نمیکرد و به کارش ادامه میداد .
ویترین هنوز مهمان داشت. زن یک دستش به کمرش بود و با یک دست دیگرش به ویترین تکیه داده بود . نفس نفس می زد .خسته به نظر می رسید.
دستی به شکم بر آمده اش کشید و آیه الکرسی خواند به شکمش فوت کرد لگدی که به شکمش خورد لبخندی از اعماق غریزه اش چهره اش را زیباتر میکرد و اصلا یادش رفت برای چه به آنجا آمده بود .

۳

همه اش ممنوع بود . او،عشقش،رویایش.موهای بلندش زیرروسری اش بی قراری می کردند زن چادری ریز نقشی از کنارش رد شد و یاد او افتاد و چیزی در دلش درد گرفت .درد درد درد تا جلوی ویترین برسد اشک امانش را برید
میخواست ویترین را بشکند اما نا خود آگاه پا به فرار گذاشت. مرد قصاب داشت از توی یخچال ماشین لاشه ها را بیرون می آورد و مثل شکنجه گرها آنها را روی قلاب آویزان میکرد .
با کارد بلند دسته چوبی که با یک زنجیر فلزی از کمرش آویزان بود لاشه ها را تکه تکه میکرد.
جوانک عکاس دم در مغازه اش ایستاده بود و سر کوچه را دید می زد.مرد میانسالی تلو تلو خوران در حالی که عربده میکشید به سمت ویترین می آمد چند قدمی به ویترین مانده بود که نقش زمین شد گونه هایش سرخ شده بودند و بدنش عرق کرده بود و خنده های ترسناکی سر می داد .
جوانک عکاس موبایلش را از جیبش در آورد و شماره ی پلیس را گرفت الو یه مورد منکراتیه .
مرد قصاب دید که کوچه پر از خاطرات تلخ شده است .

۴
نزدیک ظهر بود که پیرمرد لحاف دوز صندلی اش را توی آفتاب گذاشته بود و برای خودش حمام آفتاب میگرفت .

توی ویترین که خودش را دید وجودش پر از ترس شد در هاله ای از دود غوظه ور بود .
شیشه های براق ویترین مخوف ترین حقیقت ناگفته بودند .

۵
پیرمرد لحاف دوز که چرتی زده بود چشمان ریزش را با دستهایش مالاند .
جوانک عکاس داشت از یک دختر جوان در اتاق عکاسی اش پروتره میگرفتو میشد توی چشمانش ولع یک مرد جامانده از تاریخ را دید.اهان .کمی سرتون بالا بگیرید اوهوم. عالیه. چشماتون نببندید. سه دو یک. عالی شد .نمی دونم خودتون خوشکلید یا عکستون. محشر شد. دختر جوان هم خجالت کشید و هم لذتی زنی را داشت که فرمانروای سرزمین پر از مرد شده است . شمارتو نو رو روی این پاکت بنویسید. عکساتون اماده شد تماس میگیرم. دختر جوان که اینک فاتح سرزمین مردان بود شماره اش را روی پاکت نوشت و مثل یک فرمانده گفت زودتر آمادش کنید لازمشون دارم برای ویزا .و زیر چشمی جوانک را می پایید
جوانک عکاس از اینک دختر جوان وارد گفتگو ی جامانده از اجداد غار نشین شده بود ذوق زده بود
اهان یه سوال؟
داستان این ؟…
جوانک عکاس نگذاشت حرفش را تمام کند . این ویترین …چیز عجبیه خیلی عجیب .
من از روز اول حواسم بهش بود
مرموزه
مرموزه
واینها رو میگفت تا فرمانروارا به وجد آورد
دختر جوان آب داهنش را قورت داد و گفت مرموز.؟خدا شفات بده
و دیگر چیزی نگفت و از مغازه خارج شد . جوانک عکاس از پیشخوانش مثل فنر کنده شد تا دختر را دید بزند. دختر جوان جلوی ویترین بود و نگاهش چیزی را از آن تمنا داشت
مرد عکاس آب دهانش را قورت دید انگاری که کفتار ی منتظر شیر باشد تا شکار کند
دختر جوان از جلو ی ویترین رفته بود.
شکارچی دیر میکند جوانک عکاس این جمله را گفت و یادش نیامد آن را کجا خوانده است.

۵
مردی میانسال که کت و شلوارش کهنه بود و خیلی شیک راه می رفت و
کیف توی دستش میگفت چیزی مهم در آن دارد از سر کوچه به سمت ویترین می آمد. در مسیر با همه سلام میکرد و لبخند ی ملیح بر چهره داشت . به مغازه مرد قصاب که رسید ایستاد و سلام کرد آقا گوشت گوساله چند؟مرد قصاب خودش را جمع جور کرد و سعی کرد با لحن مودبانه ایی جواب بدهد . کیلویی ۲۵ تومن آقای عزیز. مرد با سر تشکر کرد و به مسیرش ادامه داد مرد قصاب یواشکی سرکوچک و کم مویش را از در مغازه بیرون آورد تا ببیند مرد چه میکند خیلی از او خوشش آمده بود . مرد زیادی عجله ایی نداشت حتی چند بار ایستاد و بند کفشش را محکم کرده بود.
وقتی رو به روی ویترین رسید از بالا تا پایین آن را برانداز کرد.
مرد قصاب تمام حرکتهایش را می پایید.کاغذی از توی کیفش در آورد و با دقت چیزهایی می نوشت نیم ساعتی آنجا بود و مرد قصاب تمام وقت او را زیر نظر داشت.مرد کارش که تمام شد کاغذ را خیلی با دقت تا کرد و داخل کیف گذاشت. نفس عمیقی کشید و و با رضایت خاطری از ویترین جدا شد.

مرد قصاب عادت داشت عصرها زودتر از بقیه کاسب ها مغازه اش را باز کند و همیشه خبرهای دست اول از اوضاع کوچه داشت و برایش مایه مباهات بود یک دستش را به کمرش میزد و شکم گنده اش را جلوتر می داد .
خون از سر و صورتش جاری بود آدم را یاد فیلمهای وسترن می انداخت حتی پایش جوری لنگ می زد که فکر کردم شاید تیر خورده.
هر جوری بود به ویترین رسید و انگاری یک دنیا را به او داده اند
دستش را سمت ویترین دراز کرد
مثل عاشقی که التماس معشوق را کند .فریاد ایستی که آمد نا گهان از آنجا فرار کرد.
مرد قصاب شکمش را می خاراند انگار از کشف الکشوفی سخن میگوید و حس غرور میکرد.

۶
مردی میانسال که همراهش مرد جوان موبوری بود خیلی زودتر از مرد قصاب آمده بودند و این مرد قصاب را خشمگین کرد .
مرد میانسال آنچنان مطمئن حرف میزد که انگار حل مسائل معضلات جهانی را از بر است .
یا اصول دموکراسی را پیش از سقراط کشف کرده است .
مرد مو بر جوان انگار به مرادی رسیده بود و این مرد میانسال را ذوق زده کرده بود اگرچه سعی میکرد به روی خودش نیاورد ولی مرد قصاب از برق چشمانش فهمید که چه آدم تنفر برانگیزی است و چند فحش رکیک هم زیر لب داد
مرد میانسال همچنان میگفت و از مزایای ویترین برای مرد جوان فلسفه بافی میکرد.
مدتی جلوی ویترین ایستادند و مرد قصاب حوصله اش سر رفته بود .
پیرمرد لحاف دوز تازه رسیده بود .سینه اش را صاف کرد و آب دهانش را جلوی مغازه ی مرد قصاب انداخت.
مرد قصاب چندش اش شده بود و هرچه بدو بیراه بلد بود بار پیرمرد لحاف دوز کرد و پیرمرد لحاف دوز هم جوابش را بدتر داد.
ناگهان بلوایی شد و کوچه به هم ریخت. چند نفر از کاسب ها مرد قصاب را گرفته بودند و سعی داشتند آرامش کنند . پیرمرد لحاف دوز هم روی صندلیش نشست و یواش فحش می داد
بلوا که به پایان رسید مرد قصاب نه مرد میانسال را دید ونه اثری از مرد جوان موبور بود.
ولی ویترین به نظر ش چیز مهم تری می آمد.

۷
خورشید داشت آسمان را خالی میکرد
زنی که جا افتاده به نظر میرسید و یک دسته موی شرابی اش خیلی مرتب از گوشه ی روسریش بیرون ریخته بود وبا یک کیف ورنی و یک عینک دور گرد آفتابی و کفشهای خیلی براق که به نظر گران می آمد به پا داشت خیلی با وقار ویترین را رصد میکرد .
مرد قصاب به نظرش باید تمام زن ها اینجوری باشند زن جا افتاده دستمالی از توی کیفش در آورد
انگاری که از آن نمونه برداری میکرد
مرد قصاب به پیر مرد لحاف دوز نگاه کرد پیرمرد غرق خود بود جوری که لحاف دوز بفهمد گفت:
اینجا دیگر امن نیست و کره کره اش را نیم بند کرد .
زن با وقار داشت از مسیری که می آمد بر می گشت مرد قصاب خودش را قایم کرده بود.

۸
جوانک عکاس پشت سر پیرمردی که پیراهن سفید آستین کوتاه به تن داشت و عصای قهوه ای تیره ای که به نظرمی رسید به آن نیازی ندارد در دستش بود به سمت مغازه اش می آمد جلوی ویترین که رسیدند جوانک عکاس راهش را به سمت مغازه اش ادامه داد ولی پیرمرد با چشمهای درشتش ویترین را با دقت بر انداز میکرد
و با عصایش ضربه ی کوچکی به ویترین زد و با صدای نسبتا بلندی گفت :اینطوری که نمی ماند می بینیم صبر کن و خنده ای سر داد.
ویترین از جایش تکان نخورده بود تا ته کوچه برسد.چندبار برگشت و ویترین را نگاه کرد و گفت : صبر کن صبر.

دختری پانزده شانزده ساله ایی با مانتوی صورتی کوتاه و ابروهای تتو شده از ابتدای کوچه وارد شد وبا لبخندی تمسخر آمیز پیرمرد عصا به دست را بدرقه کرد.پیرمرد لحاف دوز سرش پایین بود و دختر را ندید مرد قصاب انگاری فرمونهای دختر را نوشیده بود و ناخودآگاه با وحشتی آلتش را بازی می داد جوانک عکاس رو به مرد قصاب گفت :‌میشه تورش کرد؟مرد قصاب حسودیش شد گفت به تو کی پا میده نره سگ.
جوان عکاس گفت آره به گندگی شکم که نیست زیر شکمت که نیم مثقالم نیست دهنتو ببند .
مرد قصاب حوصله ی بحث نداشت و فحش رکیکی داد و داخل رفت ،‌دخترجلوی ویترین بود و با موبایلش از خود و ویترین عکس می گرفت . کوچه خوابیده بود و ماه غمگین تر از همیشه آسمان را بغل کرده بود.

۹
پسر جوان ۲۷ و ۲۸ ساله ای با ریش قهوه ای و بلند و موهای شانه شده و پیراهن مشکی که روی شلوار انداخته بود جلوی ویترین بود مردد به نظر می رسید .از بالا تا پایین ویترین را خوب دید زد و زیر لب گفت اونجوری هم که میگن نیست .خواست مسیرش را ادامه بدهد ولی انگاری چیزی او را وادار کرد که از مسیر که آمده بود برگردد . تاجر قالی فروش که حجره اش چند مغازه پایین تر جوانک عکاس بود خودش رابه سرعت به او رساند خیلی مخلصیم برادر .
پسر جوان گفت ارادتمندیم حاج آقا . تاجر قالی فروش گفت: بفرمایید یک چایی در خدمتتون باشیم و پسر جوان سرش را به نشانه ی ادب پایین آورد و رفت ، کوچه شلوغ تر به نظر می آمد.جوانک عکاس و مرد قصاب در مورد تاجر قالی هم نظر بودند و همیشه میگفتند که این یارو با مال حروم کار و بارشو راه انداخته.
تاجر قالی فروش از همه کاسب های آن راسته گردن کلفتر بود و با اینکه حج نرفته بود همه را وادار کرده بود که حاج آقا خطابش کنند
چهره اش عبوس بود و همیشه تسبیحی دانه درشتی در دست داشت . شکم گنده اش نمیگذاشت که جلوی پایش را ببیند و وقتی کمی راه میرفت نفس نفس می افتاد و خر خر میکرد
انگار راه نفسش را چیزی بند آورده باشد .
جوری رفتار میکرد که انگار دنیا را خریده است .مثل این شرکتهای چند ملیتی لعنتی . یا این بانک تجارت جهانی که فقط طرفدار سرمایه دارها ست.اینها را جوانک عکاس گفته بود و مرد قصاب وقتی این حرف ها رو میشنید میگفت برو آقا .سرت درد میکنه. دوره کونیست بازی تموم شده .برو . برو پسر جون
جوانک عکاس گفت:تف به روزگارو بعد به آسمان خیره شد.
ابرها عاشقانه هم را بغل کرده بودند وصدای عشق بازیشان گوش آسمان را کر کرده بود

۱۰
زن و شوهری که جلوی ویترین قدم می زدند مرد قصاب را کلافه کرده بود ند رو به جوان عکاس گفت: رفتند؟ .عکاس گفت نه ،‌پیرمرد لحاف دوز چیزی نگفت مرد قصاب گفت انگاری دختر خیلی از پسر کوچیکتره ،‌ ولی زن و شوهرن معلومه .چه حالی میکنه شوهرش .جوان عکاس زیر زیرکی نگاهی انداخت .
تاجر قالی فروش سر صندلی دم در لم بود و اهمیتی به اوضاع کوچه نمی داد.
زن و شوهر که خسته شده بودند دست در دست هم ویترین را جا گذاشتند
کوچه خلوت تر به نظر می آمد.
۱۱

ببین من مهر یه ام رو کامل میخوام خفه شو کثافت آشغال پدر سگ ماده خوکم مادرته .زن گوشی موبایلش را قطع کرد و چهره اش میگفت جنگی را دارد میبازد.مرد قصاب و جوانک عکاس و پیرمرد لحاف دوز دم در مغازه مرد قصاب ایستاده بودند و زن را می پاییدند
تاجر قالی فروش که مغازه اش هم ردیف مرد قصاب بود و ۵۰ متری با آن فاصله داشت به سمت زن آمد خیلی با وقار شده بود و نگاهش غریزه ی مردانه اش رانمیتوانست پنهان کند. تاجر خیلی شیک حرف میزد و بعد از چند جمله خنده ای سر می داد
تا ویترین خیلی راه مانده بود
مرد قصاب نشنید که چه میگویند ولی به نظرش زن امشب بغل تاجر میخوابد و آب دهانش را قورت داد
.ویترین خیلی تنها بود.

۱۲

شب خیلی مرموز آسمان را در آغوش کشید. جز مرد قصاب و جوانک عکاس و لحاف دوز و تاجر کسی در کوچه نمانده بود.

جوانی که مویش را دم اسبی بسته بود جلوی ویترین چهارزانو نشسته بود تارش را خیلی ظریف در دست گرفته بود نگاهی به ویترین انداخت و شوری آغاز کرد:
صبحدم بلبل
بر درخت گل
به خنده میگفت
نازنینان را
مه جبینان را
وفا نباشد
مرد قصاب بی اختیار گریه اش گرفت
ولی خجالت کشید
جوانک عکاس ماتش برده بود
تاجر قالی فروش سرش را تکان میداد گویی تمام دستگاه موسیقی را از بر است
ویا گویا از یک سفر روحانی باز گشته یا دم الهی یافته.
تارزن تا صبح فردا نواخت ..
مرد قصاب احساس میکرد اورا خیلی وقت است که میشناسد .
۱۳

اتوبوسی سر کوچه ایستاد ۳۰ تا ۴۰ نفر دختر و پسر از آن بیرون جستند
و گرم شوخی و حرف بودند
جوانک عکاس تا آنها را دید جوری که انگار خیال قصاب را راحت کند گفت
چیزی نیست اومدن نقاشی بکشند .
قصاب پوزخندی زد:نقاشی .قرتی های پوفیوز علاف .
تاجر قالی فروش حجره اش را بسته بود.
به ویترین که رسیدند سریع شروع به نقاشی کشیدن کردند

پیرمرد لحاف دوزگفت لعنت به تو ویترین لعنتی
لعنت
قصاب گفت هی کفتار پیر عر عر نکن عر عر عر همه اش عر عر
کشیدنشان که تمام که شد دستهاشان را حلقه کردند انگاری که تمام انرژی کهکشان را در ویترین ساری کنند .
جوانک عکاس دزدکی از دور عکس میگرفت .

۱۳
مرد قصاب دیشب حسابی از خجالت زنش در آمده بود وبعد هم حسابی عرق خورده بود وبه خاطر این مغازه اش را دیرتر باز کرد ونفهمید مرد غریبه ی ریز نقش ،کی از جلوی ویترین سر در آورده بود
مرد غریبه ریز نقش جلوی ویترین ایستاه بود و برایش شعر میگفت این را جوانک عکاس به پیرمرد لحاف دوز گفت.
لحاف دوز انگار خواب هزار ساله ایی را پشت سر گذاشته باشد به حجره تاجر رفت

حاجی
بفرمایید؟
حاج آقا شعر هم میخرند؟
بله جانم هر چیزی رو میشه خرید
ولی حاجی شعر رو نمیشه؟
نه جانم اونم کالاست مثل لحاف تو
اما لحاف من هیچ وقت ویترین رو سر حال نمیاره
برو پیرمرد خرفت برو چرند نگو
پیرمرد لحاف دوز دیگر مرده بود.

۱۴

جوانک عکاس چند روزی پیدایش نبود ومرد قصاب نمی دانست چرا دلش برای او تنگ شده بود
ویترین هم مدتی بی مشتری مانده بود .
مرد قصاب هم فهمیده بود که پیرمرد لحاف دوز کوک میزند ولی چند روز پیش مرده است
این را از زنش شنیده بود و یک فصل کتک حسابی هم او را زده بو که لکاته چرند نگو او زنده است من خودم او را میبینم
ولی الان مطمئن بود که الان مرده است ولی هنوز کوک میزند
بعد توی دلش یک فاتحه هم برای او خواند و فکرش سمت مغازه ی پیرمرد رفت که خوب میشود از ورثه اش بخرد و مغازه ی خودش را شمایلی بدهد. و آن را بزرگتر کند.

۱۵

جوانک عکاس بعد از چند روز پیداش شده بود و توی اتاق عکاس خانه ی مغازه اش میخکوب شده بود . قصاب دلش قرص شده بودپیش او رفت و گفت :
هی شنیدی پیرمرد لحاف دوز مرده ولی دارد هنوز کوک میزند
عکاس جواب نداد
قصاب گفت شنیدی ؟مرده ؟ پیرمرد رو میگم
عکاس باز هم جواب نداد
قصاب فهمید هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد

۱۷
چند روزی بود که مرد قصاب کسانی که به دیدن ویترین می آمدند را زیر نظر نداشت و حتی قیافه یشان را هم یادش نبود
ولی تمام وقت عکاس را می پایید
عکاس عجیب شده بود هر روز صبح می آمد بی آنکه حرفی بزند به یک نقطه خیره می ماند و شب با همان چهره ی مرموز راهی ناکجا می شد.
قصاب به نظرش تاجر راه حل را میداند
هرچه هست او پول دارد
پول هم دوای هر چیزی است.مرد قصاب به سمت حجره ی تاجر قالی فروش رفت تاجر کلاه پشمی به سر داشت و پالتوی خاکستری بلندی روی شانه هایش انداخته بود و شکم بزرگش را به میز چوبی قدیمی تکیه داده بود .
مرد قصاب با کمی احتیاط وارد حجره ی تاجر شد و گفت : سلام حاج آقا ؟

حاجی؟
حاج آقا؟
تاجر بی آنکه جواب مرد قصاب را بدهد با سرش به او فهماند که می تواند ادامه حرفش را بازگو کند .
مرد قصاب گفت : جوانک عکاس عجیب شده ؟!
تاجر قالی فروش گفت :
همه عکاس ها عجیب اند از چیزی عکس میگیرند تا تو از یادشان ببری و نترسی
قصاب گفت شاید عکس میگیرند تا یادم نرود که وجود داشته اند
تاجر گفت:
فرقی ندارد
چرا حاجی چرا فرق دارد
حالا هر چه ، مشکل این نر غول چیست
قصاب با صدایی زیر گفت:
میدانید پیرمرد لحاف دوز چند روز پیش مرده ولی کوک میزند
گمان میکنم عکاس از مرض او گرفته این اواخر زیاد سرفه میکرد کفتار پیر.
تاجر گفت :خوب؟
قصاب گفت خوب ندارد
دو نفر چند روز پیش مرده اند
تاجر خمیازه ایی کشید
ترس عجیبی قصاب را فرا گرفت
انگار در جنگلی تاریک جا مانده است
بدنش عرق کرد
شاید او هم بیمار شده بود

قصاب خیلی فکر کرد و نتوانست نتیجه ایی جز مقصر کردن ویترین پیدا کند
ویترین لعنتی اصلا جن زده است
کارش را یکسره میکنم
در زندگیش اینقدر مصمم نبود.
۲۱

قصاب با آن شکم گنده و بدن پر از مو و قیافه کریه شبانه به سمت ویترین رفت
صدای نفسهایش را میشد شنید
بدنش گر گرفته بود
مثل تروریستی بود که کمربند انتحاری بسته باشد
تا به ویترین برسد قیافه همه کسانی که به دیدن ویترین آمده بودند را در ذهنش ردیف کرد
با خود گفت آنها هم مرده اند
مرد ه اند. این ویترین شیطانی است .
در افکارش غوطه ور بود که ویترین راجلوی خود دید
زبانش سنگین شده بود عرق کرده بود
چند سنگ بزرگ در دستش داشت
تصمیمش قطعی بود
صدای شکستن شیشه ها شب را تبدار کرد
قصاب با تمام سرعت به خانه رفت وتا صبح خوابش نبرد
همه اش فکر میکرد لابد برای نجات جان اهالی از او تقدیر میکنند
.
.
.۲۳

دیر تر از همیشه به دکانش رفت همه چیز عادی بود
مرد قصاب خیالش کمی راحت شد اما تا جلوی مغازه عکاس رسید
دید جوان مثل همیشه دزدکی همه را می پاید و پیر مرد لحاف دوز با آن ابرو های پرپشت روی صندلی جلوی مغازه اش دارد چرت میزند.
به سرعت به سمت ویترین دوید
ویترین داشت لبخند میزد و چراغ هایش پر نور تر بود
دنیا سرش آوار شد
و نگاهش ترس عجیبی گرفت و تا مغازه اش با قدمهای سنگین می آمد
جوانک عکاس او را پاییده بود
رو به پیرمرد لحاف دوز کرد
هی پیری
قصاب گوشت میفروشد ولی انگاری مرده است
کودکی جلوی ویترین ایستاده بود
وپولهایش به آبنبات چوبی هم نمیرسید..




1 ديدگاه براي مطلب " ویترین " ارسال شده است.

  1. مصطفی چراغی می‌گه:

    سلام زیبا بود ،سناریو یک فیلم میتونه باشه انقدر که جزئیات توش دیده شده بود،سپاس



:: سیاست

    بررسی روند تاریخی تحول دو حزب جمهوریخواه و دمکرات آمریکا

    انتخابات امریکا، هیلاری یا ترامپ؟ باراک اوباما چهل و چهارمین رئیس جمهور امریکا در روزهای آینده، کاخ سفید را ترک گفته و مقدمات ورود جانشین خود به این بنای تاریخی را مهیا می‏کند. سیستم دو حزبی ایالات متحده‎‏ی امریکا در دو سده‏ی اخیر موجب شده که به جز چند رئیس حکومت اولیه در تاریخ این […]

    دموکراسی مناسب برای خاورميانه؟

    / اجه تملکوران / / درباره‌ی کتاب «سقوط مدل ترکیه: چه‌گونه خیزش‌های عربی، لیبرالیسم اسلامی را به نابودی کشاند»، اثر جیهان توگال / اگر بر اساس کتاب جیهان توگال،[۱] یک تریلر سیاسی ساخته می‌شد، سکانس آغازین آن به‌احتمال زیاد چیزی شبیه این می‌بود: جورج بوش در زمینه‌ای از نمای پل بسفر، در سخنرانی خود در […]

:: اقتصاد

    رشد اقتصادی، کیشی درحال نابودی

    جین گادری رشد اقتصادی درحالی مسئله کشورهای درحال توسعه می گردد، که مانعی درراه رسیدن به هدف های زیست محیطی است. ضروری است که راه های دیگری برای پیشرفت های انسان یافت شود. توضیح های متعددی برای «گرایش کاهشی نرخ رشد (۱)»ی که از چند دهه پیش درکشورهای ثروتمند، و اخیرا درکشورهای نوظهور دیده شده، […]

    سرمایهٔ انحصاری – اثر پاول بارِن و پاول سوییزی

    جان بلمی فاستر ا. مانا • در خلالِ پنجاه سال گذشته تجزیه و تحلیلی که بارِن و سوییزی آغاز نمودند نقشی مرکزی، در درکِ تحولاتِ پیچیده و متضادِ نظمِ اقتصادی و اجتماعی تا به امروز را، بازی نموده است. هرچند برای آنان همچون مارکس مسئله نه فقط درک سادهٔ دنیا، که تغییر آن بود. نگرش […]

:: اجتماعی

    هويت ايراني به سه روايت

    هويت ايرانى، مانند هر پديده ديگر اجتماعى، به روايت‏هاى گوناگون به تصوير آمده است. در اين ميان، سه روايت عمده در پاسخ به اين سئوال كه «منشأ پيدايش ملت‏ها چيست و به چه دورانى باز مى‏گردد؟» تدوين شده است كه به ترتيب زمانى روايت «ملت‏پرستانه»، روايت «مُدرن و پُست‏مُدرن» و روايت «تاريخى‏نگر» است. روايت نخست، […]

    شورش زنان جوان با کمک رمان‌های عاشقانه نویسندگان زن در نیجریه

    نویسنده:مایکل فاول کانو، نیجریه- در میان سبزیجات، قوری‌های پلاستیکی و پارچه‌های کارشده با دست، نشانه‌هایی از یک انقلاب فمینیستی لانه کرده است. ردیف‌هایی از کتاب‌هایی با چاپ بسیار ضعیف از نویسندگان زن که به شدت در مقابل سنت‌های خشک مذهبی همانند ازدواج در سنین کودکی و طلاق‌های نابهنگام ایستادگی می‌کند. این‌ها جوانه‌هایی از جنبش ادبی […]

:: نشریات